تبليغاتX
تــ ــکــ سـ ــتاره

این روز ها پر از بغضــ ــم....شانه اتـ ساعتی چند رفیق؟

سلامـ به دوستاے خوشگــــلمـ....   


امــــروز تولدمه....18 سالمـ تمومـ شد...میرم تو 19      


میسی که به جشن کوچولوے من اومدید....

  

  تولـــد...تولــــد...تولـــدمـ مبارکـــ.....


دوستای نانازمـ..خیلی دوستـــون دارمـ...


مخصوصا..:مــ ـریمـ جوونمـ(عشـــقم)...شـ ــیما جوونم(مامانه جیگـــرمـ)


...نـــگار جوونم...سپــیده جوونمـ...آپامـــه جوونم...ساناز جوونمـ...سایه جوونمـ...غــزل جوونم..


شیوا جوونمـ...ریحانه جوونمـ...آنیتا جوونم...ناهید جووونم...غزاله جوونم...مهــسا جوونم...


نغمه جوونم...رویا جوونم...بیتا جوونم...محدثه جوونم..فاطمه جوونم...الناز جوونم...صبا جوونم


افسانه جوونم...و زهراجوونم ...و یگانه جوونم و الیرا جوونم خیلی دوستون دارمـ....     

این وبلاگـ رو عزیزای دلمـ (مریمـ و شیما) برامـ درس کردن...

عاشقتونمـــ بــخدا...

http://happybirthday-tannaz.blogfa.com

اینم هدیه نگار جونمه...

ممنونم نگاره عزیزم...

خیلی دوستـ دارمم...

اینم هدیه داداش امیرمه...

خیلی ممنون داداشی...

و ممنون از اینکه تو وبتـ بهم تبریک گفتی...

خیلی دوست دارمم..

   


نوشتـﮧ شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 12:51 توسط طــ ـنـاز| |

سلامـ به همه ی دوستای گلــــمـاز همتون ممنونمـ که فراموشمـ نکردید

و بهمـ ســر زدید...

تابستون بعد از اینکه کنکورمـ رو دادمـ

میامـ و جبران میکنمـ

4 بهمن تولدمـــه

ساعتـ 1 ظــهر میخوامـ جشن بگیرمـ

منتظرتون هستمـ

+مریمـ جونمـ تولدتـ مبارکـ دوستـ دارمـ


برچسب‌ها: دوس جونیامـ اگه مایل هستید بنرمـ رو بذارید تو وبتو
نوشتـﮧ شده در جمعه 16 دی1390ساعت 17:5 توسط طــ ـنـاز| |

سلامــ...!!


آجیا و داداش های گلـــمـ...


من به خاطره کنکورمـ نمیتونمـ بیامـ نتـ...


برام دعا کنید....باید از الان شروع به خوندن کنمــ...


نمیگم اصلا نمیامـ نتـ میامـ ولی خیلی خیلی کمـ...


ازتون خواهش میکنم بیشتر از یه کامنتـ برامـ نذارید...


آخه نمیتونمـ جبران کنمـ شرمنده میشمـ...


دلمـ براتون تنگـ میشه...


بابای!!



نوشتـﮧ شده در سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 22:16 توسط طــ ـنـاز| |

   گــفتمـ..:خـــدایا از همه دلـــگیرمـ...!


  گـفتـ...:حــتی از مـــن؟!!


  گــفتمـ...:خـــدایا دلـــمـ را ربودند....!


  گـفتـ...:پیــش از مـــن؟!!


  گـــفتمـ...:خـــدایا چقدر دوری....!


  گـفتـ...:تـــو یا مـــن؟!!


  گـــفتمـ...:خـــدایا تــنهاترینمـ..!


  گـفتـ...:بیشتــر از مـــن؟!!


  گــفتمـ...:خـــدایا کمکـ خواســـتمـ ...!


  گـفتـ...:از غــیر از مـــن؟!!


  گـــفتمـ...:خـــدایا دوســتتـ دارمـ...!


  گـفتـ...:بــیش از مـــن؟!!


  گـــفتمـ...:خــدایا اینقــدر نـــگو من!


  گـفتـ...:مـــن تو ام..تــو مـــن!!!




+ نا امـــن ترین جای دنــیا ...همان آغــوشی...بود...


  که می پنــتداشتمـ امـــن ترین جای دنیاستـ...


+ شــاید این جمعه بیاید شـــاید...!




 

 

نوشتـﮧ شده در پنجشنبه 23 تیر1390ساعت 14:47 توسط طــ ـنـاز|

چـــاپلین برای دخترش نوشــتـ..:


تا وقــتی قلــبـ کسی را عـــریان ندیدی....


بـــدنتـ را عـــریان نکـــن....


هـــرگز چشمـــانتـ را برای کسی ...


کـــه معنی نگـــاهتـ را نمی فهمـــد...


گـــریان مـــکن...


قلبـــتـ را خالی نگـــاه دار....


و اگـــر روزی خواستی...


کسی را در قلـــبتــ جای دهی....


ســـعی کن فـــقط یـــکـ نفـــر باشـــد....


و به او بـــگو....:


تـــو را کـــمتر از خــــدا و بیشتــر از خـــودمـ دوســـتـ دارمـ..!!

 

 

نوشتـﮧ شده در چهارشنبه 15 تیر1390ساعت 17:45 توسط طــ ـنـاز| |

جوان خیلی آرامـ و متین به مرد نزدیکـ شد...و با لحنی مودبانه گفت:


ببخشید آقا!من میتونمـ یکمـ به خانمـ شما نگاه کنمـ و لذتـ ببرمـ؟؟!


مــــرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشــــتـ و حسابی جا خورده بود..


مثل آتشفشان از جا در رفتـ...و میان بازار و جمعیتـ...یقه جوان را گرفتـ


و عصبانی..طوری که رگـ گردنش بیرون زده بود...او را به دیوار کوفتـ و


فریاد زد...:


مـــردیکه عوضی...مگه خودتـ ناموس نداری؟؟؟؟!گـــه میخوری تو هفتـ


جد و آبادتـ...خجالت..نمیکشی؟؟!


جوان اما خیلی آرامـ بدون این که از رفتار و فحش های مـــرد


عصبانی شود...و عکس العملی نشان دهـــد...همانطور


مودبانه و متین ادامه داد...:


خیلی عذر میخوامـ فکـــر نمیکردمـ اینقدر عصبی و غیرتی شین


دیدمـ همه ی بازار دارن بی اجازه نگاه میکنن...و لذتـ میبرن...


من گفتمـ حداقل از شما اجازه بگیرمـ که نامردی نکرده باشمـ..


حالا همـ یقمو ول کنید از خیرش گذشتمـ...


مرد خشکش زد...همانطور که یقه جوان را گرفته بود...


آب دهانش را قورتـ داد...و زیر چشمی زنش را برانداز کرد..


نوشتـﮧ شده در شنبه 11 تیر1390ساعت 0:0 توسط طــ ـنـاز| |

۵ وارونه چه معنا دارد؟

 

خواهره کـــوچکمـ از من پرسید:

 

من به او خندیدمـ !

 

کمی آزرده و حیرتـ زده گفت:

 

روی دیوار و درختان دیدمـ..!

 

باز همـ خندیدمـ !

 

گفت:دیروز خودمـ دیدمـ پسره همسایه ..

 

۵ وارونه به مینو داد!

 

آنقدر خنده برمـ داشتـ که طفلکـ ترسید !

 

بغلش کردمـ و بوسیدمـ و با خود گفتم:

 

بعد ها وقتی غــــــم سقفـ کوتاه دلتـــ را خــــمـ کرد..

 

بی گمان میفهمی ۵ وارونه چه مـــعنا دارد...

 

 

نوشتـﮧ شده در پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 14:4 توسط طــ ـنـاز| |


طراحے: امیر صادقــ ــے : وبلاگ بے وفا دنبا